![]() |
![]() |
|
| حرکت در جاده مه آلود تاویل |
|
ندیمه نورد مجموعه ندیمه نورد که شامل شعرآستان های من است با مقدمه ی استاد دکتر قدمعلی سرامی پس از ۳ بار انتشار الکترونیکی به صورت مجلد و در شمارگان محدود منتشر شده است .دوستان علاقمند در صورت تمایل می توانند با من از طریق ای میل یا موبایل تماس بگیرند تا نسبت به ارسال اثر اقدام شود . این مجموعه شامل ۱۸ شعرآستان است که با تفاوت هایی کمی و کیفی نسبت به نشر الکترونیکی آماده شده است .دکتر سرامی استاد کرسی ادبیات فارسی از مفاخر ادبیات کلاسیک و نوی ایران است که در مقدمه ی خود به تولد طرز ابداعی شعرآستان و متن آن نگاهی منتقدانه داشته به بحث در مورد جهان پست مدرن پرداخته است.
۳۳ شعر عاشقانه
The hawker singer From '' 33 Erotic Poems" of Vahid Ziaei ترجمه مجموعه ۳۳ به انگلیسی
شعراستان شریدن باران روی سرمان ناودان زده است .از پشت سرم آب می ریزد می سرد تا قوسی کمر زیر شلواریم را خیس می کند حتا .زیاد کهنه نیست کفشم که دهن باز کرده ریه های جوراب از گل – آب پر و رنگی میکندو شلپ شلپ دریاچه در هر قدمم بالا و پایین می آید .نور شدید چراغ اتومبیلی که از دور دیوانه ای خیس را در بارات تلو تلو میبیند گه گاه مسیر لزج را می شناساند و تاریک خفه و ریز ریز شب بر شانه ها کمتر سنگینی می کند .در نزدیکی کودکانه ی پلک ها که قصد نور پراکنی چراغهای قرمز را داشت چاله چوله های دهن باز کرده به شماره می آیند .
- 1 – دو تا – شیش ...
بلند با پوتین سیاه و ریشه ریشهع ، آش و لاشی که مو هایش در موج باد بازی می خورد .
با شکمی بالا آمده در گشاد چین چین چناری به حالت عطسه عقب و جلو می شود .
با سر فرو رفته در گودال دنبال لانه مورچه می گردد لابد که جفتی پا بیرون زده از او خشک خشک .
قلمه تر از این که سلام می کنم با سر به او و کلاغی که قار قار پاسخم را می دهد – بی ادب دراز –
پهن می شود یا شده است جلوی شر شریدن جوی عاصی با شکافی که حسی گرم را در سوز این چکامه ی تند تند تداعی می کند .
برای هر چاله 3 درخت ...
آخری نهال بچه سالیست که سلام کردن نمی خواهد و سلام هم نمی دهد .
تا از پیچ کوچه که رد شوی تلنبه ی توی سینه ات به شماره می افتد و قوطی خالی قرص های هویجی از زیر ضخامت پالتو نمایانتر می شود .تنها یک چوبه با سیمی بلند چمن خیس زیرش را در هوچیگری این ساعت از امروز روشن کرده که کسی پای آن می ایستد و یقه پیراهنش را به حساب بی خیالی باز می کند و عقربه های ساعتی از بی فکری همیشه ی آن دیگر را تیک می زند .
میخ کرده آنجا که چه ؟ و توی پیچیده ی زیر کتش هر چه هست یادش نمی آید .اسب شیهه می کشد و یال و یراق پونی ریزه میزه ای جای او می نشیند که پاندول ساعت وار یکی به راست و یکی به چپ جلو می آید ، شاخ در می اورد و درست می کند زیر سینه ی چپش و بر می گردد تا با بالهایی که لابد در فاصله ی این مرگ آنی درآورده پرواز کند .
شاخه های کج و معوج چکه می کنند و گودیچه های پر دنبال ستاره ای در آسمان دایره دایره می شوند در شبنم های اتفاقی یاسها .
پکی از هوا می گیراند و بخار غلیظی بیرون می دهد .امروز بعد برف خواهد آمد .ریاضیات در پیاده رو غلط خواهد زد : دایره و مثلث و پونی کوچکی که پاشنه بلند می پوشد .
شعرآستان بی دلالت روسپیدی گشتن به خطی عمود
من روسپی ام یعنی دوست دارم توی رانهایم هزار تا جورواجور از لاغر و کلفت و گردن فراز و پشمینه پوش لا لایی کنند .مثل همه ی سوراخهای این خانه که درزی در درزی چیزی لایشان مانده یا گیر می کند .چیزی شبیه هسته یا تکه کیکی که به زور از روزنی مورچه ای می کشد داخل .زندگی حتا برای چهار پایان هم سخت است اگر چه مور و ملخ هواپیماباشد وقتی کلاغ با ردایی از جنس ابر های باردار از آن پایین می آید و مادرم روی دو دست ایستاده لنگ هایش را این شکلی حواله ی او می کند 7.گلی به سینه ام میزنم که پرچم هایی تلخ در او به اهتزازند و از پزشک معالجم می پرسم :چیزی به اندازه ی نیازم دارد؟شماره ی پای همسرش 44 است و روی انگشت سبابه اش خالکوبی سوزن دارد .حتمن چیزیم می شود که کبوتر به کمرم قوس می دهد و در ریشه ریشه های ظهر جمعه دنبال کلافی از موهایی نرم می گردم که تا آخر شب موقت موالی او باشم و در 29 اُمین سوزن بانی قطاری که مثل لول پاهام می گذرد از تاریکی تپه های تو در توی بی بیغوله وقتی اناری می ترکد و تا هزاران مایل میل مادر بزرگ در چشم خواهر زاده هایم می رود تا اسم کوچک نور حدقه باشد در امده از مرده ای در تابستان اعدام . من عاشق سنگ سارم تا بالا برویم دو تایی از دره هایی که در آن خسبیدیم تا انتها و در موج موج رعشه ی هر زوزه ای از مهراکین زمانه تاب دادی مرا حالا به هر سمت که می وزم خام تر از آنم که کلوخی بر فرقم بنشیند و توسّلم را به ریگ های بودایی از دست بدهم .مثل ساری که می پرد از از سنگ و تو احمقتر از آنی که بفهمی کوه عقده ی فشرده ی آغوش توئیست که به بوسه می آِید بر سرمان و ما رَمَیتُ دستت که دارد کشیده می شود از ته تا برسد به لحظه ای که تو را زاییدم و مهلت اندامت نبود که اشراق پابرهنه در حیاطمان می دوید و ستاره در َ UUهایم نگین می تراشید . آخ چقدر تن می دهد به آبهای زرد، لگنی که پر از گوش ماهی هاست . پوست و هَرزمَند گرانی دارد سلام ! سنبل دارد و سبزینه در دلتای رودهایی که من و ایشان ها جاری می گردند از دماغ کودکی که شاید دارد و بی خود نیست دیوارش از چادر نازکتر باشد چهار سو و کهنه جول و پلاسی که میزبان توام با درد هایی از جنسم که به نام پدر خسبیده اند در لاک خویش و پزشک در آسمان توی تزریقشان خدایی دارد به کوچکی آنی که تو داری در من می آفرینی و ماهی قرمزت پیامبر باکرگی من بود وقتی گفتی سلام سلامتی می آورد آغا دو پوسته ! هماکنون دو قبضه صیغه ای و لاکپشت خز مانندی وارد شدند تا کاغذی از من بگیرند که بتوانند در تعاونی بی مسکنان برای خود خانه ی آخرتی جور کنند و اقسلطش را به حساب 000تا درج به مقام عالی همایونی واریز کنند .من ولی راحتم که زیر همین که می پراکنی می خسبم و تازه پول کلوخ که نمی گیری؟هر چند انداختنی باشد .تازه شهر قف تن هم بل دم : " چون شیره کش جان توام چاق ترینم این شق زده را شنقصه ای شاق ترینم " تقدیم با عرض و طولی طویل که نیازمند آه ...بی کلاهم را دریاب و کشش بده تا بریزی در خود و مجسمه ای بتراشی از آن نامش را بگذار – یواشتر پدر سگ - :"جندرال مشرف " شدیم این ته .حالا من دوباره پاره پاره ی مچاله ای هستم که به آب هم مطهر نمی شود این پاشنه های گلو گیرم که بر صورتی بر خاک فرو افتاده می مالند در مهری که به چهره ات می زنند به پیشانی ات که ماهی باشی قرمز بپوشی بپری از طاق شکسته حالا که به سرت توپ شلیک میکنند یا به تنت که بسته به توپ یا به دستانت که توپ توپ پینه بسته از اصطحکاک خاکی بودنت با بی ماری که از تو می غلطد و لای سبزه های روبان بسته ی خوش تراشت لیز می خورد اسمش را بگذار ساکیزان یعنی همه ی ندارت که به بدرقه ات آمده ما ..ما صدایت می کند فریادت می زند از منیتت برهی که گاو والاترین مقدس هندوهاست قربان خال ابرویت قسم انتلکتوئلی . از گیسو به بافه می سوزم از ابرو به درو می آیم از موها به قیچی میرسم از انگشت به پینه از کفل به کبود تر از هر چه جز دماغ به رویش به رویش می پرم و با حسی عمیق والا و شایسته به نشستن می گویم : بخیز و شمعی را در هر جایی که خواستی روشن کن داغ داغ بترکانم که ساعت به صبح می رسد و میمون ترین روزم را به حساب تو خواهم گذاشت اگر روزگاری لختی دوباره بیاساید کرمی که در کدویی آبله گرفت از بس جان ندارد مادر حتا . قلبم این گوشت به صلیب کشیده شده تیر می کشد و یک تیر از ستون استخوانهایی که رعشه در می آمیزد با او وقتی دستمال گردنی را به چشمم بستی و به سر جوخه گفتی : اع .....لامیه ! تاپ تاپ تاتاپ .... -: هر رو ز تن پیروز !
|
|
+ نوشته شده در
Sat 26 Apr 2008ساعت 20:23 توسط و.ضیایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وحید ضیائی انتشار مجموعه شعر 33 شعر عاشقانه- 1382 انتشار مجموعه غزل آن این عکس – 1383 انتشار کتاب پژوهشی هزل تعلیم است ، 1385 سردبیر و مدیر مجله الکترونیکی ادبیان سردبیر نشریه مرغ سحر انتشار کتاب فرصت دوست داشتن (معرفی زنان شاعر معاصر جهان ) نشر بوتیمار 1385 انتشار ندیمه نورد مجموعه شعرآستان / 1385 شاعران انگلستان (از قرن 18 تا 20) ترجمه از لرد دیود سیسل/- در دست چاپ آثار آماده انتشار - کتاب دختر گیسو بلند – کتاب کودک – افسانه های مردم چین - مثنوی کودکانه برگردان اشعار مثنوی معنوی به شعر کودک - شاعران برگزیده سال 2004 مجموعه اشعار شاعران برتر جهان (گروه ترجمه) - فاسق لیدی چترلی – دی اچ لارنس (رمان) - هیچ سنجاق سری نبود - کوهستان سرد هان شان |
|
RSS
|