![]() |
![]() |
|
| حرکت در جاده مه آلود تاویل |
|
ندیمه نورد مجموعه ندیمه نورد که شامل شعرآستان های من است با مقدمه ی استاد دکتر قدمعلی سرامی پس از ۳ بار انتشار الکترونیکی به صورت مجلد و در شمارگان محدود منتشر شده است .دوستان علاقمند در صورت تمایل می توانند با من از طریق ای میل یا موبایل تماس بگیرند تا نسبت به ارسال اثر اقدام شود . این مجموعه شامل ۱۸ شعرآستان است که با تفاوت هایی کمی و کیفی نسبت به نشر الکترونیکی آماده شده است .دکتر سرامی استاد کرسی ادبیات فارسی از مفاخر ادبیات کلاسیک و نوی ایران است که در مقدمه ی خود به تولد طرز ابداعی شعرآستان و متن آن نگاهی منتقدانه داشته به بحث در مورد جهان پست مدرن پرداخته است.
۳۳ شعر عاشقانه
The hawker singer From '' 33 Erotic Poems" of Vahid Ziaei ترجمه مجموعه ۳۳ به انگلیسی
شعراستان شریدن باران روی سرمان ناودان زده است .از پشت سرم آب می ریزد می سرد تا قوسی کمر زیر شلواریم را خیس می کند حتا .زیاد کهنه نیست کفشم که دهن باز کرده ریه های جوراب از گل – آب پر و رنگی میکندو شلپ شلپ دریاچه در هر قدمم بالا و پایین می آید .نور شدید چراغ اتومبیلی که از دور دیوانه ای خیس را در بارات تلو تلو میبیند گه گاه مسیر لزج را می شناساند و تاریک خفه و ریز ریز شب بر شانه ها کمتر سنگینی می کند .در نزدیکی کودکانه ی پلک ها که قصد نور پراکنی چراغهای قرمز را داشت چاله چوله های دهن باز کرده به شماره می آیند .
- 1 – دو تا – شیش ...
بلند با پوتین سیاه و ریشه ریشهع ، آش و لاشی که مو هایش در موج باد بازی می خورد .
با شکمی بالا آمده در گشاد چین چین چناری به حالت عطسه عقب و جلو می شود .
با سر فرو رفته در گودال دنبال لانه مورچه می گردد لابد که جفتی پا بیرون زده از او خشک خشک .
قلمه تر از این که سلام می کنم با سر به او و کلاغی که قار قار پاسخم را می دهد – بی ادب دراز –
پهن می شود یا شده است جلوی شر شریدن جوی عاصی با شکافی که حسی گرم را در سوز این چکامه ی تند تند تداعی می کند .
برای هر چاله 3 درخت ...
آخری نهال بچه سالیست که سلام کردن نمی خواهد و سلام هم نمی دهد .
تا از پیچ کوچه که رد شوی تلنبه ی توی سینه ات به شماره می افتد و قوطی خالی قرص های هویجی از زیر ضخامت پالتو نمایانتر می شود .تنها یک چوبه با سیمی بلند چمن خیس زیرش را در هوچیگری این ساعت از امروز روشن کرده که کسی پای آن می ایستد و یقه پیراهنش را به حساب بی خیالی باز می کند و عقربه های ساعتی از بی فکری همیشه ی آن دیگر را تیک می زند .
میخ کرده آنجا که چه ؟ و توی پیچیده ی زیر کتش هر چه هست یادش نمی آید .اسب شیهه می کشد و یال و یراق پونی ریزه میزه ای جای او می نشیند که پاندول ساعت وار یکی به راست و یکی به چپ جلو می آید ، شاخ در می اورد و درست می کند زیر سینه ی چپش و بر می گردد تا با بالهایی که لابد در فاصله ی این مرگ آنی درآورده پرواز کند .
شاخه های کج و معوج چکه می کنند و گودیچه های پر دنبال ستاره ای در آسمان دایره دایره می شوند در شبنم های اتفاقی یاسها .
پکی از هوا می گیراند و بخار غلیظی بیرون می دهد .امروز بعد برف خواهد آمد .ریاضیات در پیاده رو غلط خواهد زد : دایره و مثلث و پونی کوچکی که پاشنه بلند می پوشد .
شعرآستان بی دلالت روسپیدی گشتن به خطی عمود
من روسپی ام یعنی دوست دارم توی رانهایم هزار تا جورواجور از لاغر و کلفت و گردن فراز و پشمینه پوش لا لایی کنند .مثل همه ی سوراخهای این خانه که درزی در درزی چیزی لایشان مانده یا گیر می کند .چیزی شبیه هسته یا تکه کیکی که به زور از روزنی مورچه ای می کشد داخل .زندگی حتا برای چهار پایان هم سخت است اگر چه مور و ملخ هواپیماباشد وقتی کلاغ با ردایی از جنس ابر های باردار از آن پایین می آید و مادرم روی دو دست ایستاده لنگ هایش را این شکلی حواله ی او می کند 7.گلی به سینه ام میزنم که پرچم هایی تلخ در او به اهتزازند و از پزشک معالجم می پرسم :چیزی به اندازه ی نیازم دارد؟شماره ی پای همسرش 44 است و روی انگشت سبابه اش خالکوبی سوزن دارد .حتمن چیزیم می شود که کبوتر به کمرم قوس می دهد و در ریشه ریشه های ظهر جمعه دنبال کلافی از موهایی نرم می گردم که تا آخر شب موقت موالی او باشم و در 29 اُمین سوزن بانی قطاری که مثل لول پاهام می گذرد از تاریکی تپه های تو در توی بی بیغوله وقتی اناری می ترکد و تا هزاران مایل میل مادر بزرگ در چشم خواهر زاده هایم می رود تا اسم کوچک نور حدقه باشد در امده از مرده ای در تابستان اعدام . من عاشق سنگ سارم تا بالا برویم دو تایی از دره هایی که در آن خسبیدیم تا انتها و در موج موج رعشه ی هر زوزه ای از مهراکین زمانه تاب دادی مرا حالا به هر سمت که می وزم خام تر از آنم که کلوخی بر فرقم بنشیند و توسّلم را به ریگ های بودایی از دست بدهم .مثل ساری که می پرد از از سنگ و تو احمقتر از آنی که بفهمی کوه عقده ی فشرده ی آغوش توئیست که به بوسه می آِید بر سرمان و ما رَمَیتُ دستت که دارد کشیده می شود از ته تا برسد به لحظه ای که تو را زاییدم و مهلت اندامت نبود که اشراق پابرهنه در حیاطمان می دوید و ستاره در َ UUهایم نگین می تراشید . آخ چقدر تن می دهد به آبهای زرد، لگنی که پر از گوش ماهی هاست . پوست و هَرزمَند گرانی دارد سلام ! سنبل دارد و سبزینه در دلتای رودهایی که من و ایشان ها جاری می گردند از دماغ کودکی که شاید دارد و بی خود نیست دیوارش از چادر نازکتر باشد چهار سو و کهنه جول و پلاسی که میزبان توام با درد هایی از جنسم که به نام پدر خسبیده اند در لاک خویش و پزشک در آسمان توی تزریقشان خدایی دارد به کوچکی آنی که تو داری در من می آفرینی و ماهی قرمزت پیامبر باکرگی من بود وقتی گفتی سلام سلامتی می آورد آغا دو پوسته ! هماکنون دو قبضه صیغه ای و لاکپشت خز مانندی وارد شدند تا کاغذی از من بگیرند که بتوانند در تعاونی بی مسکنان برای خود خانه ی آخرتی جور کنند و اقسلطش را به حساب 000تا درج به مقام عالی همایونی واریز کنند .من ولی راحتم که زیر همین که می پراکنی می خسبم و تازه پول کلوخ که نمی گیری؟هر چند انداختنی باشد .تازه شهر قف تن هم بل دم : " چون شیره کش جان توام چاق ترینم این شق زده را شنقصه ای شاق ترینم " تقدیم با عرض و طولی طویل که نیازمند آه ...بی کلاهم را دریاب و کشش بده تا بریزی در خود و مجسمه ای بتراشی از آن نامش را بگذار – یواشتر پدر سگ - :"جندرال مشرف " شدیم این ته .حالا من دوباره پاره پاره ی مچاله ای هستم که به آب هم مطهر نمی شود این پاشنه های گلو گیرم که بر صورتی بر خاک فرو افتاده می مالند در مهری که به چهره ات می زنند به پیشانی ات که ماهی باشی قرمز بپوشی بپری از طاق شکسته حالا که به سرت توپ شلیک میکنند یا به تنت که بسته به توپ یا به دستانت که توپ توپ پینه بسته از اصطحکاک خاکی بودنت با بی ماری که از تو می غلطد و لای سبزه های روبان بسته ی خوش تراشت لیز می خورد اسمش را بگذار ساکیزان یعنی همه ی ندارت که به بدرقه ات آمده ما ..ما صدایت می کند فریادت می زند از منیتت برهی که گاو والاترین مقدس هندوهاست قربان خال ابرویت قسم انتلکتوئلی . از گیسو به بافه می سوزم از ابرو به درو می آیم از موها به قیچی میرسم از انگشت به پینه از کفل به کبود تر از هر چه جز دماغ به رویش به رویش می پرم و با حسی عمیق والا و شایسته به نشستن می گویم : بخیز و شمعی را در هر جایی که خواستی روشن کن داغ داغ بترکانم که ساعت به صبح می رسد و میمون ترین روزم را به حساب تو خواهم گذاشت اگر روزگاری لختی دوباره بیاساید کرمی که در کدویی آبله گرفت از بس جان ندارد مادر حتا . قلبم این گوشت به صلیب کشیده شده تیر می کشد و یک تیر از ستون استخوانهایی که رعشه در می آمیزد با او وقتی دستمال گردنی را به چشمم بستی و به سر جوخه گفتی : اع .....لامیه ! تاپ تاپ تاتاپ .... -: هر رو ز تن پیروز !
|
|
+ نوشته شده در
Sat 26 Apr 2008ساعت 20:23 توسط وحید ضیائی |
|
|
جستجو اثر : ملانی کرو* در جستجوی تنی در برف زمستانی که آسمان مغاکی از بورانی سپید گشوده بود .تنهایی را می ستودم .باد که کنج فرسوده کلبه را از هم گسیخته و می شکافت و با عبور هر قطاری خانه بر خود می لرزید .رویاوارگی ام سرزمین های مسطح پوشیده در آب .دست تکان دادن به مسافرینی در قایق، آنهایی که با لبخندی شناور می گذشتند .شهر های کهنه غرق شده خواهشمند نانی ، پتویی و قایقی ..."نانوایی بر جزیره است " مادرم که داد می زند و پس لبخندی که می گذرد .طوفان که می رسد برادرم آنگاه هشت ساله می گردد شهر در هم کوبیده و پیچیده در پتویی سخت سپید .آبجوی ارزان قیمت در دست دوستی روی برفهای زیر صفر به سختی پیش می آید به سوی خانه ی نااستوارم .داوطلب جستجو می شویم چوبدستی هایی به برف روبی می دهند .همه زمستان به رویا پروراندن رویاهایی خوشتر می گذرد .بس است گوش سپردن به باد تا احساسش کنی .چوبدستی ها را به برف می زدیم به امید ناامیدی از شیئ منجمدی در برف. * ملانی کرو دکترای نویسندگی خلاق و مدرس وسترن میشیگان یونیورسیتی است ."نامه هایی به یک شبگرد " نام مجموعه شعر اوست .اشعارش به وفور در مجلات ادبی امریکا چاپ می شوند . |
|
+ نوشته شده در
Tue 15 Apr 2008ساعت 18:22 توسط وحید ضیائی |
|
|
شعرآستان ابو تن بور : یا ابا طبال یا ابا سرنا یا ابا جیغ... در مزون صدقه سری های کبودیه که زیر گنبد حنا بسته اش روسری به سرش می کنه گل من گلی / کنار بیرق ...هزاری وا می کنه – شمر هوار می کنه شعر هورا می کشه و لای پای جنگل چند صد تا درخت می مونه که اقای پزشک / تو چشم پرستوها آشیونه کنه در به در زود باوری علقم .- : عممه با ما تحت گشاده دهنی کتابای زور بزن ( با سپور محل سوار جاروی دسته سیا شدنش ...معرکه می گیرن تو قهوه خونه واسش / یه ریش خندی پشت سرشه که : -: جبهه هواش چطوره مشدی ؟ / سیاوش که پاره می کنه زلیخا دادشو می خواد و تا بن بت معصوم شاه تو زنجیر هوا به رگش می زنند میگن بالنه می گن هواست می گین عافیت باشه عم قزی میگین مرده ...آن فلاکتوسه ! - تو گوشاشو ببین - تو آفتابش اسید ریختن - تو تنبون کش سفتش خوابونده - تو زهر ماری ته شب ( با سیا کاریای تنگ سیر نانه اش با خلخال کابلی لوطی محل که سرد تا سرد همه قمه هارو پیشکش قر کمر مادر مرده می کرد تو ... تویی که تا لحاف گاز می دی و هسته ی مو سیاهشو می ندازی جلوی این عنتر آویزون از کمر مصبطه ...قربانش بروی : ابرو کج تمثال حضرات نیمه کابوس...کنار می اورند جسد مه را در جاده ای که با در یا قهر می کند . عنتر را با الف و انف یاد گیری باید طبق انترناسیونالیزم دگمه های سبز و قرمز لباس حلقه حلقه ی مشدی باشد ./ با همه جا دیوار همه جا بنفش همه جا سر درد همه جا شیهه ی بلند معجزه که کوچه های گشاد رو چیز چیز می کنند – همه جا جز من و من جوانه های تبعیدی . دگمه های فشار ...روی پیراهن جر خورده ام را تاریخ مصرف می گذارند توی نعش مردمی هست که پاهایش را دست نیکوکاری می مالد و سرش در انبوه قوانین قل می خورد .این یک گزارش می تواند باشد : - گزارش یک روزه گی مرغهای عالم با رانهای سفید با دریچه های بی روزن الهام جایی که تخم خالی سرزمین ها را نیمروز بشر نمی بیند و جهان همچنان بر شاخ تحتانی چاپلین طلا می گزارد و جوجه یعنی یک دست آمیزش با عریانی تازه شسته ای که قرار است پای لزجی خورشت آفرینش چوب حراج بزند ...نفهمیدی؟یکجور زایش خارج از گود ... عمه با لیدی سر کنده بحث می بافند ...دو میل متقاطع : پس پسی ترین شاماخرک آن پا برهنه ی مازوخیست - : برای رفو کردن هرزه هاتان درزی سوزنی دارم گم شده در جمعیت سالن چهارم تئاتر نصران خان بنی ضاله .بی پردگی جهان هم خواهی در وازه دولت تیسفون است که آونگ شده در سرمان و لاکن کلاغ ها بر جسد لخت مترسک موطلایی من قرار بر قاری دارند لهذا با لهجه ی کف ... تر دامنی در مغازله : - : چقدر ریز ریز می خشتکم / سا ق یا لیز شرابی پنهان ....دفتر انگار بی زهدانه ی / سبلان وقت بورانم خرسی در من است که توله ی برفی اش را یخچال های تو آب می دهند .خرسی در هر تپه ام روییده که به دره های مه گرفته شعر می گوید و پشت سر ماهی های مجعدت ذکر می غرد .خرسی که توی چشم تو در ستاره می زاید ... -: در صرافی جسته ام ات – رگی زیتونی – در آبشاری به نا کجا ریزان ...سوگند دمپایش را با لا می زند : سرم در کلاه هلمز در خیابان پالتو برف امضا می کند و به کالسکه های قرمز مومی آدرس کلون دری زمخت را می دهد که گوشت هیچ طفلی بر سقفش ریز ریز نباریده مثل انگشت سبابه ی عشق که بی شمار سوراخ – رومئوی اویند و ... سنجاق قفلی که از چارقد گل و نسترن علقم ننه / که ریال در می آورد / که کباده می انداخت / که دلش بین زور خانه های عالم می زایید . ( تو را به همه چیز تشیبه کرده اند جز تیوپ خالی که رگ های مرا با بوی لزج روغن سوخته بالا می آورد و به عروسک پلاستیکی خواهر تجاوز می شود : یعنی باران هم تن توست آسمان که به ستون من پایین می آید .) ( همیشه فکر می کردی که آسمان حشری ترین چیز دنیاست .و ابر خدایی که هر لحظه در نو شدنه .دگرگونی دائم و متن آبی بیکرانی که به تو بال پرواز می داد تا با های کودکی دوان دوان مثل کانگروها بپری و فکر کنی حالاست که اوج بگیری ...و بلند می شوی زیپت را بالا می کشی و آخرین دنبالک ابرها هم توی کیف دستی ات هورت کشیده می شوند .) – سنج هوار می کنه شعر هورا می کشه نی به سوراخ هفتم از بی سری تو نواخته می شود وقتی ریشه های پریشان دستت / دلمه های تیره ی لای ناخنت / حتا کفلت به تپه ماهور های مسی در کسوف شرمگین اندامواره ای یک تنی خمیر زاده نامیده می شوند تا کلمه لخته لخته با قاشق تیز زندان دفیده شود تا چاک بلایت را فراموش نکنی که شصت و هفت بار میمون خرگوش می زاید یا کرگدن یا مدیا ... که نخستین بار سبز شد و لزج بخاری مسموم در اولین حلول مرمی تیر لای گلبرگی نشست و به سوی کسی نواخته شد .و باور کنید آنچه از کتابخانه می چکد پیشکشی های کژ دار و مریض نیست ... -: او مثل حس مرده ی یک فوران یخ زده است که سرطان برگ هایش را لمس می کند و چنان روی قلم سفت می تپد و می لولد که انگار هزاران کودک جوهری – از لوله هایش خواهند آویخت . - این همه در من تنیده و تو نمی شود - لبا لباده سیخ می کشد - زیر پلک رگهایم لگد می زنی . - |
|
+ نوشته شده در
Thu 24 Jan 2008ساعت 19:28 توسط وحید ضیائی |
|
|
شکست در فلسفه نگاهی به مجموعه ندیمه نورد " شعرآستان های وحید ضیایی " وحید علیرضایی منتشر شده در روزنامه اعتماد در ساخت شکنی جمله واژه می تواند همان نقشی را بازی کند که آوا و هجا در ساخت یک واژه و جمله زمانی ساختار خطی خود را از دست می دهد که ساختار تعریف کلاسیک خود را از دست می دهد و آوا شکنی واژه را می شکند و همین شکست به هجاوایی تعریف شده آن می تواند معنی ببخشد یا آنرا به دادائیسم کلاسیک سوق دهد بخصوص بار اصلی فلسفه آنچه که بنام " شعرآستان " در نوشته های وحید ضیائی دیده می شود شکست هجاوایی کلمه در ساختار شکننده ی جمله است .در هم آمیزی معنای واژه و جایگاه واژه در شعراستانهای ضیائی پایه ای ترین تلاش وی است برای رسیدن به تفاوتها ." عم قزی های ترشیده ی سرکاران خط خطی گوسافندان ..." یا " قیچی بزنی ببرندت تا تیز شوی تیزی بدهندت کد خدا با یا بی پس آخرش ..." که در یک همنشینی استعاری از جایگاه عینی وجود جمله فرا می رود و جانشین جمله ای می شود که در شعراستان آورده می شود این ذات آنچه شعراستان می نامند است و اگر استعاره در جانشینی واژه و جمله یافت نشود آنچه می نامند است و اگر استعاره در جانشینی واژه و جمله یافت نشود آنچه می ماند تنها بازی پازل گونه ی واژه هاست از ذهن مغشوش نویسنده و اینجاست که ساخت شکنی معنای متواتر یک تلاش می شود برای چیدن پازل به صورتی که اغتشاش از بین برود .ولی آِیا چنین است؟ 1- آنچه از پست مدرنیسم و موج - یا جریان - آن در ایران شاهد یم تلاش برای شکستن قالب هاست ولی آیا تعریف پست مدرنیسم رفتاری شکننده از ادبیات است یا بازگشت به سنت های اندیشه ای ؟ تلاش برای یافتن این پرسش تلاش برای حل معمای فرا مدرنیسم در ادبیات ایران است .سخن از حافظ و مولوی و شاملوست و استوره و تاریخ در امروز معاصر .جایگاه سنت در شعر معاصر .نوجویی دریافتی مرزهای گریز از سنتی است که در قالب های تعریف شده توانسته است - بود ؟ - مرزی برای خود بشناساند ولی گسست از آن ورود به فرا مرز های معینی شده است . شعراستان به یقینی در آن سوی مرز مقرر است ولی جایگاه جامعه و سنت آیا از استوره و تاریخ می گذرد ؟ " به نبود انگور های شیرازت که می دوشیدندش قسم ساغری می شدی در دست پیرامون هامون هایمان ..." و یا " آنگاه که هوا کلمه است و سرد است و هذیان و کلمه خدا می شود و ..." یا باز در شعراستانی دیگر : "در من به جرم شراب چند ساله مست خون بهای خاک می خواهید " و می توان رد پای سنت را در شعر ضیائی دید ولی جامعه می تواند در این اشفتگی معنایی را بیابد ؟ 2- اگر شعراستان ...چون نویسنده می خواهد بگویند . 3- و شعراستان چه می گوید ؟ اروتیزم - گریز از زن ( یا تلاش برای فرار از آن ) - شیفتگی ( آنچه که می گوید از بودن مطلق ) - عصیان ( نه به مفهوم مطلق آن که معنای انقلاب بدهد ) - مذهب ( گریز از ابلیس به مفهوم از خدا بریدن ) - و هجو ...ولی فلسفه وارونه جلوه می کند که طعنه ی سر راست را تنها در " شعلوک " می بینیم وقتی حتا شیفتگی به هجو کشیده می شود " راستی آدم اگر آدم بود / تا همین الان هم کیفور سیب حوا می شد / مست می شد / مات می شد / لات می شد برای عزی / ننه من غریبم بازی دراوردی که چه ؟..." و هجو تعریف ادبیات فرامدرنمان است از نقد و جامعه ی مدرن امروز و عدم قطعیت از اتفاق که می افتد و میتواند نیفتد و بودنی که عین نبودنهاست .عین واژه که می تواند معنای خودش را در نسبیت از دست بدهد و بشود " خود آن گاهم " - " دراکولاک " - تف ...انگ میزند " و این جمله : "طنابت تن آبم می شود " .ساخت واژه - در در هجو خوداگاهانه - خود معنی را به ایهام دوگانه هجایی می برد و عدم قطعیت با آوا نگاری در زبان هنجار رو در رو می شود که خود عین هجو است . 4- این نه استوره است و نه زدایش استوره .این زدایش استعاره است از واژه .دیگر واژه حرمتی ندارد وقتی قطعه قطعه می شود و ما معنای جدیدی می یابیم .آنهم پس از اضمحلال خط تصویری در 5000 سال پیش ! وقتی واژه به علائم بسنده می کند تشکیک در معنا اتفاق می افتد - اتفاقی که در خط هیروگلیف به جهت مطلق بودن تصویر ناممکن بود - و هجا بندی تلاش برای یاد آمدی تاویل در واژه هاست : تشکیک کاربرد هجا در ادبیات .بازنمایی تلاش پیشینیان در طراحی قرار داد های فی مابین . 5- همه اینها رامی توان هیاهوی بسیار برای هیچ دانست و شعراستان را به کل انکار یا رد کرد و می توان انرا بسیار جدی گرفت و یک تلاش ناب در پست مدرنیسم دانست .این نسبیت را خود شعراستان به ما میدهد . 6- ولی تردیدی نیست که هر جانشینی و هر هم نشینی - چه خود آگاه و چه اتفاقی- نمی تواند در راستای زدایش استوره معنا حرکت کند و یا به سوی ایهام در معنا باشد بلکه بی آنکه خواهد به یک هجو ساده مبدل می کند که می تواند نباشد .محض نمونه توجه کنیم که چگونه یک جانشیتی اشتباه بی معنی در آوا می گردد :"السالوادور زیرشلواریت ..." یا " آسه برو آسه بیا سعدیه شاخت نزنه " 7- شعراستان در بعضی سطور شعر های زیبایی می آفریند : " دراز کش سینه ی قناری ...خلاص "... " جایی که مرغان ساحلی تخم مست می گذارند " و کل شعراستان شعلوک غیر از اسمش !
"نخستین مجموعه از "شعراستان"های وحید ضیایی تحت عنوان "ندیمه نوَرد"، به صورت اینترنتی انتشار یافته است. در این مجموعه مبانی میان – ژانری به کارگرفته شده در آن تلفیقی از "داستان" و "شعر" به وجود آمده است. گفتنی ست که این شکل نوشتار با "گزین گویه"ی مورد نظر پست مدرنیست ها شباهت های بسیاردارد و از لحاظ اروتیسیسم، پرداخت زبانی و ویژگی های چند لحنی بودن زبان به کار رفته و غیرخطی بودن روایت نیز باید آن را از لحاظ گرایش ادبی پسامدرنسیتی دانست. معرفی جامع تر این مجموعه نیز به قلم کیان آذری در مقدمه ی اثر آمده است."
|
|
+ نوشته شده در
Wed 12 Dec 2007ساعت 10:3 توسط وحید ضیائی |
|
|
12 بر چهار چوب پنجرهء دیوار بی سقف طنابی و رختی ست به اسلحه ها دست تکان می دهم و به توپ بازی می خوانمشان * ساختمان ها قوطی کبریت های خالی و ترقه هائی که انگشت هایت را بازی می دهند * بر دروازهء خالی خانه ام جلوی توپ می ایستم On the windowless frame of the roofless wall There is a line and a clothe I wave at the guns And call them to fire * The buildings, empty match boxes And the firecrackers which amuse your fingers deceitfully * I stand against the cannon Inside the empty gate of my home. |
|
+ نوشته شده در
Fri 23 Nov 2007ساعت 17:8 توسط وحید ضیائی |
|
|
شکلی از معنا برای احضار بی معنایی در نقدِ شعرآستان ِ وحید ضیایی کیان آذری این نوشته تنها آن دسته از مخاطبانی را در نظر دارد که به خوانش وحید ضیایی در شعرآستان نشسته اند و خود را از توضیح جزء به جزء آن چیزی که در شعرآستان اتفاق می افتد بی نیاز می داند. شعرآستان یک بامعنا را برای احضار بی معنایی تدارک دیده است. ضیایی از امکانات رسانشی زبان بهره گرفته تا اندیشه ای فلسفی - ضد فلسفی را بیان کند. مخاطب شعرآستان در این فرآیند با نظامی واژگون نسبت به رفتار عرفی ادبیات روبروست. در شعرآستان، تفکر است که به لباس ادبیات درآمده و نه آن که ادبیات زیرپوش فلسفه به تن کرده باشد . مخاطب ، شعرآستان را به عنوان ادبیاتی به مثابه ی اندیشه می شناسد. اما آن چه در برابر ما قرار گرفته است برش های ذهنی از ایده ای است که مخاطب را به چالش با مفهوم ِشعرآستانی ِاندیشیدن برمی انگیزد . جایی که ادبیات نظام ارجاعی اش از طریق واقعیت مورد سوء استفاده قرار گرفته است. انگار وحید ضیایی در پس تلاش برای حفظ نظام ارجاعی خویش با واقعیت ،محذوف شده است و آن چه در شعرآستان به اجرا می رساند وانموده ای از مؤلف است . کلیتی که با اتکا به وانمایی خویش از بازخوانی، ما را در متنی قرار می دهد که نشانه را از قیدِ اجباری کهنه ، رها می کند . اجباری که بر اساس آن نشانه باید همواره چیزی را مشخص کند. نشانه ها در شعرآستان چیزی را مشخص نمی کنند. چرا که خود ذاتاً وانموده ای از نشانه و نظام نشانه ای موجود در چندین و چند روایتِ چندلایه هستند. نظامی که به شکل بی پایانی در بطن خویش منعکس می شود. در بطن خویش تکرار می شود و اتفاقاً خواننده ی شعرآستان، خویش را در برقراری ارتباط باکره می یابد. چرا که ضیایی به نظام نحوی قواعد ادبی بی علاقه است . مخاطب شعرآستان به شکل تراژیکی به خود واگذار می شود تا از پس تماشای وانمایی شبیه سازی شده ، به واقعیت عریان وجود خویش بازگردد . امری که در بطن هر رویکرد مطلق انگارانه ای جریان دارد . از این رو شعرآستان وحید ضیایی این امکان را به مخاطب اش می دهد که بیش از هرچیز به خود بیاندیشد. یادآوری دنیایی که او در بطن آن زیست می کند و از خلال تمام آموزه هایی که برای درک آن در اختیار دارد بازهم بیش تر و بیش تر به خود واگذار می شود . ضیایی مخاطب خویش را به نقطه ی انزال ادبیات باز می گرداند و از این رو در زیرین ترین لایه های خویش به شدت می گراید . چرا که مخاطب او دیگر با غیاب معنا روبرو نیست بلکه اساساً با عدم وجود معنا روبروست . معنا هیچ گاه وجود نداشته است . ما تنها با توهم معنا دست به گریبانیم و نیاز به انزال ، نیاز به ادبیاتی که ما را از این ترس عظیم نجات دهد با ارجاعات شعرآستان در لحظات پایانی برجسته می شود. درادبیاتی که قواعد آن هربار نقض می شود تا مؤلف مظلوم و شکست خورده، تنها و تنها ناظر باشد. ضیایی شعرآستان می آفریند تا هم چنان که ادبیات راه به "هیچ کجا" می برد مخاطب نیز در الگویی ذهنی راه به "هیچ کجا" ببرد . اما این "هیچ کجا" چیست ؟ سقراط جایی می گوید "ساده ترین راه رسیدن به حقیقت هرچیز تعریف آن است". اما اگر سقراط در عصر ما حاضر بود چگونه می اندیشید ؟ شاید او در تجاهل گرایی اش رادیکال تر می شد و شاید هم چون وحید ضیایی، با نمایش فرو رفتن اش در تناقض بی پایان معنا ، به جایی که دروغ گفتن و نگفتن یک معنا را دارد می رسید. برای ضیایی بازی فرار و گسستن از فضایی که تنها و تنها تأکید خویش را بر بنیان شکل خاصی از عارضه ی خودارجاعی بنا کرده است در حقیقت تن دادن به همان رویکردی است که شعرآستان در جستجوی آن است . ادبیاتی به ظاهر همبسته و در ذات خویش به شدت گسسته که هرگونه تأویل مطلق و نهایی را به سخره می گیرد چرا که در هر ثانیه خود و جهان درونی خویش را بی اعتبار می کند . این بیش تر به یک بازی بصری می ماند . درست مثل بازی با لغات در متنی که از پیش ، خودآگاهی اش را در انتقال معنا از طریق واژگان پنهان کرده است . جایی که چینشی نظام مند ، واژگان را در برابر چشم های کنجکاو و معناجوی خواننده قرار می دهد . جایی که خواننده ی گمشده در شبکه ای از دلالت ِ دال ها و در غیاب ارجاع به مدلولی قطعی ، به سرزمین فقدان ارجاع به واقعیت می رسد . واقعیتی که همواره برای رسیدن به معنا به آن تکیه می کرده است. حالا ادبیات در شعرآستان وحید ضیایی رها شده است . شبکه ای از ارتباطات که کانونی ندارد و پیوسته محصول شبیه سازی های خود را تکثیر می کند. ضیایی چیزی را توضیح نمی دهد جز تلاش برای توضیح دادن . شعرآستان بازی خوردن در بازی ای است که به شکلی تراژیک در جستجوی معنا صرف می شود. وحید ضیایی با شعرآستان نویسی اش ما را آزار می دهد . چرا که به یادمان می اندازد همه ی ما گرفتار در افسردگی عمیق دایره های بی معنایی هستیم که تلاش داریم معنایش کنیم. از این رو تلاش مخاطب برای برقراری رابطه ای سالم ، آن گونه که با فریاد شادی ادراک خویش را جشن بگیرد از ثانیه ی نخست شعرآستان محکوم به شکست است . ضیایی تمام تلاش خویش را معطوف یک جمله کرده است : مرگ بر هرگونه خوانش قطعی ، محدود کننده و تعیین تکلیف کننده و در مقام حرف آخر. آن چه مخاطب را در شعرآستان می آزارد ،چیزی جز کشف معنای جهان ، زندگی و شکست خوردن در این راه نیست. شعرآستان منطق خودش را دارد . منطق بی منطقی که در پس وانموده ها ظهور می یابد. جهان معنایی ندارد . هیچ معنایی . مطلقاً تهی و کاذب و جهانی که ما در آن می بالیم بیش تر و بیش تر رویاهایش را در درک و برقراری رابطه از دست داده است . مخاطب از خواندن شعرآستان لذت نمی برد چرا که ازعیش و لذتِ درک معنای دروغین محروم مانده است. هیچ چیز در این میان تا این حد شگفت انگیز نیست که گویی شعرآستان وحید ضیایی هم چون مخاطبانش در کارناوال ازخودوارستگی و بیداری از خواب جستجوی بی حاصل معنا در جریان ایفای نقش ، دچار از خودوارستگی شده است . این روند سبب شده درجریان وانمایی کلان وحید ضیایی برای بیان گزاره هایی اندیشیدنی، اجرای شعرآستان نیز به وانموده ی وانموده هایی که نقش شان را ایفا می کند ، بدل شود. از این روست که شعرآستان مخاطبانش را عصبانی می کند . اما زمانی که ما را به فکر وامی دارد چه ؟ شعرآستان طرح تازه ای است برای طرح پرسش هایی که انگار پاسخی برای آن ها وجود ندارد . |
|
+ نوشته شده در
Tue 23 Oct 2007ساعت 20:57 توسط وحید ضیائی |
|
|
در ادبیات غنی جهانی آنجا که مرز های اسطوره و واقعیت در هم می آمیزد و سرشت انسان در پرسشی جاودانی بین خوبی و بدی سرگردان می ماند در مقابل اهورای نیک اهریمنی زاده می شود و در مانویت ایرانی این دو گانه پرستی تا بدانجا پیش می رود که مقدس ترین دستاورد بشری یعنی نوشتن و کلمه از دل همین تاریکی به انسان القا می شود و ابلیس در کلمه به دست انسان آفریده .این چند سطر مقدمه ای است بر کتابی که تازه شروع به تالیف ترجمه و پژوهش آن کرده ام . به طور قطع عنوانی برایش انتخاب نکرده ام اما موضوع کلی " ابلیس در ادبیات جهان " است .به طور قطع دوستان بزرگوارم در اقصی نقاط ایران مثل ها حکایت ها و افسانه های بومی خاصی در این زمینه سراغ دارند که امیدوارم با راهنمایی این عزیزان بتوانم مجموعه ای غنی از افسانه ها عقاید و ... در این مورد به دست آورم .پس به امید همکاری دوستان و تشکر از استادانی چون : دکتر اسلامی ندوشن دکتر سرامی و دکتر آحادی فر _ ادبیات مغرب _ منتظر e .mail های عزیزان هستم .به عنوان نمونه از کتاب " از چاسر تا الیوت " که تازه کار ترجمه اش را به پایان برده ام – و با همکاری دوست عزیزن یاسین نمک چیان فصولی از آن در روزنامه گارگزاران به صورت پا ورقی منتشر شد - دو نمونه از آثار بسیار زیبا در حول همین محور تقدیمتان می کنم .نخست از "بهشت گم شده " ی میلتون اثری جاودانه در آثار ادبی و دیگری از نمایشنامه دکتر فاوست . وصفي از ابليس و فرشتگان فرو افتاده برفراز تخت گاهش با صلابت بس معز و مغرور چونان برجي راست كرده قامت قامتي كه هنوز گم نكره تمامي آن نور ذاتي آسماني تلالو بكرش كم از فرشتگان مقرب , نه! - گر چه فرو افتاده – اغراز شكوه مبهمش چون طلوع آفتاب نويي در افق مه آلود بي رنگي – كم فروغ – يا وراي ماهي در كسوفي كم جان, گرگ و ميش مصيبتي جاري انواري بر فرمانرویايي متحير, پاره اي از اقوام سياهي كه فرو مي نشيند: از فرازشان فرشتگان مقرب[1] نور افشان: - اما اين اوست : - زخم عميق رخسارش از تندر, آبديده دلهره اي در گونه هاي پژمرده نشسته اما در پنهان آن شجاعت بي باك و غرور محتاط به انتظار انتقام ايستاده ابليس ! – از: بهشت گم شده اثر ميلتون DESCRIPTION OF SATAN AND THE FALLEN ANGELS He above the rest In shape and gesture proudly eminent Stood like a Towr; his form, had form had yet not lost All her Original brightness, nor appear’d Less than Arch Angel ruind , and th excess Of Glory obscur’d : As when the Sun new ris’n Looks through the Horizontal misty Air Shorn of his Beams, or from behind the Moon In dim Eclipse disastrous twilight sheds On half the Nations, and with fear of change Perplexes Monarchs. Dark’n’d so, yet shon Above them all th Arch Angel: but his face Deep scars of Thunder had intrncht, and care Set on his faded cheek , but under Browes Of dauntless courage, and considerate Pride Waiting revenge. From
Ah Faustus,![]() Now hast thou but one bare hower to liue ,
And then thou must be damnd perpetually :
Stand still you euer moouing spheres of heauen,
That tieme may cease, and midnight neuer come:
Faire Natures eie, rise , rise againe, and make
Perpetuall day, or let this houre be but
A yeere , a moneth, a weeke, a naturall day,
That Faustus may repent , and saue his soule,
O lente Olente curite noctis equi:
The stares mooue stil, time runs, the clocke wil strike,
The diuel wil come, and Faustus must be damnd.
From the lost soliloquy of DOCTOR FAUSTUS
آوخ فاوست
هم اينك توئي با كمترين زمان ممكن براي زندگي زان سپس نفريني ابدي كه مي بايست دامنگير تو باشد خاموش بايست كه هرگز تو را سپهر فردوس جايگه نخواهد بود زماني كه به نابودي مي گرايد و نيمه شبان را هرگز نخواهي ديد سرشت قاضي! دوباره و دوباره ظهور كن و دوباره و دوباره روزي بساز, يا ساعتي مهلت زيستش ده اما: سالي و ماهي و هفته اي , روزي به مداومت بي انجام كه شايد فاوست استغفاري گويد و روحش آرامشي يابد: O lente lente curite noctis equi: ستاره از حركت باز خواهد ايستاد, زمان معلوم به اتمام مي رسد و زمان آن فرا مي رسد شيطان خواهد آمد و فاوست مي بايست سزاوار نفرين شود. از «آخرين تك گوئي دكتر فاوست[2]» [1] - (Arch-Angle) فرشتگان مقرب: نام نظامي از فرشتگان آسمان كه از آن جمله مي توان حضرت ميكائيل – جبرائيل – اسرافيل- غرائيل و رافائيل را نام برد. در آيين سحيت اين فرشتگان عبارتند از : ميكائيل – جبرائيل – رافائيل – عورئيل ظاهراً ابليس پيش از سقوط از آسمان و تا پيش از خودداري از محل سجده در برابر شيطان جزو فرشتگان مقرب بارگاه الهي محسوب مي شده است. |